روز چهار شنبه ۱۰ بهمن بود که مربی پرورشی خانم برزگر به کلاس امد وگفت که قرار است روز دوشنبه ۱۰ بهمن اداره مدرسه به عهده ی بچه ها باشد و به من که رئیس شورای دانش اموزی مدرسه هستم  روز دوشنبه مدیر مدرسه خواهم شد من با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم ولی از شانس بیچاره ی من ان روز در باشگاه کارت شناسائی شورا یم  گم شده بود و من در خانه در این فکر بودم که روز دو شنبه بدون کارت شناسائی چکار کنم خلاصه من روز جمعه برای شرکت در آزمون (مرآت) تیز هوشان به مدرسه رفتم و دوستم یلدا به من گفت که هلیا کارتم را پیدا کرده است و من از این بابت  خیالم راحت شد ولی باز هم استرس و دلشوره دست از سرم بر نمی داشت و در فکراین بودم که  وقتی مدیر شدم باید چه کار هایی انجام دهم بالاخره روز دو شنبه  فرا رسید ومن مرتب تر از همیشه به مدرسه رفتم زنگ دوم یکی از اعضای شورا به کلاسم امد و گفت که به دفتر بروم  وقتی وارد دفتر شدم  خانم مدیر ،خانم ماون،خانم پرورشی ،مربی ورزش و  تعدادی از معلمان دیگر در انجا بودندوقتی که خانم زمانی مدیر مدرسه من را صدا کرد من بسیار هیجان زده بشدم خانم مدیر از من خواست که در جای او بنشینم وایشان کارهایی را که در طول روز در مدرسه انجام میدهند برای من توضیح دادند و من با تمام کارهای خانم مدیر آشنا شدم و ایشان  به من گفتند که من باید ان کارها را انجام بدهم من که  از شدت هیجان صدای تالاپ تولوپ قلبم را میشنیدم در ظاهر خودم را ارام نشان میدادم و بر روی صندلی خانم مدیر نشسته بودم که دو بازرس وارد دفتر شدند و دقیقا روبروی من نشستند وبه ترتیب معلمان مدرسه هم به دفتر امدند. و من با آرامش کامل  مقابل آنها  نشسته بودم  ولی قلبم داشت میلرزید  بعد از چند دقیقه  بازرسها شروع به پرسیدن سوالاتی از من در مورد  مسئولیت و کارهای مدیر و کارکنان دیگر مدرسه کردند و من با آرامش به همه سوالاتشان جواب دادم . من با اینکه آن روز هیجان و اظطراب زیادی داشتم خوشحال بودم چون توانسته بودم که برای بک روز مدیر مدرسه باشم واین بود ماجرای مدیریت بک روزه ی من