ماجرای عروسی رفتن مامان
قرار بود مامان به عروسی برود ومن و بابا تو خونه بمونیم ومن که از بعد از ظهر نقشه هایی تو دلم داشتم دست به کار شدم تا پدر را راضی کنم که برای شام بریم پیتزا خلاصه بعد از کلی سعی ومنت کشی بابا راضی شد توی راه بابا گفت تازگی ها یه رستوران مکدونالد باز کردن بریم اونجا وقتی رسیدیم رفتیم سفارش غذا بدیم من گفتم بابا اینا اسم غذاهاشون همه خارجیه من میتونم اینارو بخورم بابا گفت نگران نباش تو منو هم میتونی بخوری
خلاصه نشستیم تا پیتزاها مون حاضر بشه پدر که دید من نمتونم صبر کنم گفت من برم سیب زمینی و نوشابه هامونو بیارم تامن سیب زمینی هارو بخورم پیتزاها اماده شدن به به خیلی خوشمزه بود وما همرو خوردیم البته همشو من خودم و چیزه زیادی به بابام نرسید جای مامان خالی بود واین بود ماجرای عروسی رفتن مامان


+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ساعت 22:24 توسط نیلو
|
سلام من نیلوفرم من دختر پرهیجان و شیطونی هستم وهمچنین بازی کردن و خندیدن را خیلی خیلی دوست دارم