ماجرای اولین روز مدرسه
من در روز اول وقتی وارد مدرسه شدم بسیار خوشحال بودم در کلاس دوستان تازه ای پیدا کردم ومشغول بازی بودم که معلم به کلاس آمد وبا مهربانی خودش را معرفی کرد و یکی یکی اسم بچه ها را خواند من که اسمم در لیست نبود دستم را بالا بردم و خودم را معرفی کردم
در زنگ تفریح مشغول بازی بودم که یکدفعه از پشت یکی من را حل داد وقتی از روی زمین بلند شدم زهرا یکی از همکلاسی هایم را دیدم وفهمیدم که کار کار خودشه
وقتی به خودم آمدم دیدم که ای وااای شلوارم پاره وزانویم خون ریزی کرده است
با داد و بیداد وگریه سراغ خانم ناظم رفتم ولی از آنجایی که روز اول مدرسه بود و سر همه ی ناظم ها بسیار شلوغ بود کسی به حرفم گوش نداد و زهرا هم از فرصت استفاده کرد و از دستم فرار کرد
من هم ناراحت و لنگان لنگان به کلاس رفتم وقتی کتاب های سال چهارم را که روی میزهمه گذاشته بودند دیدم کمی خوشحال شدم
ولی از آنجایی که حواسم به درد پا وشلوار نو پاره ام بود از درس و کلاس و کتاب چیزی نفهمیدم.خلاصه مدرسه تعطیل شد و من با سرویس به خانه برگشتم وقتی به خانه رسیدم ای وااای تازه فهمیدم که کتاب هایم را در سرویس مدرسه جا گذاشته ام وقتی که داشتم موضوع را با هیجان برای مادرم تعریف می کردم پدرم از راه رسید ومن یکبار دیگر ماجرا را برای پدر عزیزم تعریف کردم
مادرم پیشنهاد داد که به راننده ی سرویس زنگ بزنیم و پدرم اینکار را کرد ولی راننده گفت کتاب هایم در سرویس نیست ولی من با اسرار می گفتم که نه من خودم کتاب هایم را به سرویس بردم و در ماشین جا گذاشته ام به خاطر همین دو بار دیگر هم به راننده زنگ زدیم ولی راننده ی بی چاره گفت والا کتابهات تو ماشین من نیست
بعد مادرم با عصبانیت گفت (دو گدخ مدرسیه حتما اوردا قالیپ)ومن و مامانم به مدرسه رفتیم .وقتی که مادرم داشت شکایت زهرا را به خانم ناظم می کرد من بالا رفتم و ای داد بیداد کتابها در کلاس بود
از کار خودم خنده ام گرفت وقتی مادر مهربانم کتابها را دستم دید عصبانی تر شد و گفت (بچارا راننده اون سری زنگ ویریپسان)خلاصه کتابهایم پیدا شد وبه خانه آمدیم وقتی داستان را برای پدرم که تازه از خواب بعد از ظهرش بیدار شده بود تعریف کردیم پدرم حسابی خنده اش گرفت وهمگی با هم خندیدیم و این بود ماجرای اولین روز کلاس چهارم نیلوفر ![]()
![]()

سلام من نیلوفرم من دختر پرهیجان و شیطونی هستم وهمچنین بازی کردن و خندیدن را خیلی خیلی دوست دارم