فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
ماجراهای نیلو - اولین داستان نیلو
تاريخ : جمعه چهارم آذر 1390 | 12 بعد از ظهر | نویسنده : نیلو
درختی که سکه ی طلا می داد

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان درختی بودکه سکه ی طلا میداد درخت نمی خواست که مردم

این را بدانند برای اینکه همه از درخت ثروت زیاد می خواستند ودرخت خسته شده بود چون هیچکس

از ثروت خود به خوبی استفاده نمی کرد به انسانهای فقیر و نیازمند کمک  نمی کرد تا اینکه در یک روز

سردپائیزی یک پیرمرد فقیر به کنار درخت آمد تازیردرخت استراحت کند درخت خودش را به خواب زد.

وبا خودش گفت:حتمااین مرد هم میخواهد آرزو کند تا ثروت زیادی داشته باشد ولی اصلا آن پیرمرد خبر نداشت که آن درخت جادویی است درخت به آرامی شروع به گوش دادن به حرفهای پیر مرد کرد ولی پیرمرد آرزویی نداشت او یک مرد فقیر بود که در ان سرمای پاییزی خانه ای برای رفتن نداشت و درخت دلش به حال او سوخت و تصمیم گرفت به او کمک کند .وقتی پیر مرد به خواب رفت درخت شاخه هایش را تکان داد و برگ های پائیزی زرد و نارنجی خود را روی پیر مرد ریخت تا پیرمرد از سرما یخ نزند. وقتی صبح شددرخت مقدارزیادی سکه طلا درجیب های پیرمردگذاشت پیرمرد وقتی ازخواب بیدارشدوخودرادرمیان آن همه برگ دید تعجب کرد .وزمانی که آن همه سکه طلا رادرجیب هایش پیداکردبیشتر تعجب کرد درهمان موقع درخت گفت :من درخت آرزوهای طلایی هستم واین درخت کوچک کنارمن خواهرمن است ونام اوسبدنقره ای است .نام توچیست ؟ اسم من انگ است ودرخت ماجرای خودرابرای پیرمردتعریف کرد.پیرمرد گفت یعنی تواصلا میوه نداری درخت درجواب گفت میوه من سکه های طلااست .ومیوه خواهرم سبدهای پرازنقره است پیرمردکه ازتعجب دهانش بازمانده بودگفت وای خدای من یعنی این حقیقت دارد؟ درهمان موقع درخت آرزوهای طلایی ازخواهرش خواست مقداری نقره به پیرمردمهربان بدهدوپیرمرداز آنهاتشکرکرد وباکلی سکه طلا وسبدهای پرازنقره ازآنجارفت درخت فکرمیکردپیرمردهم مثل آدمهای دیگربرنمیگرددولی چندروز بعدپیرمردبامردم زیادی به کناردرخت آمدتااز درخت ارزوهای طلایی وسبدنقره ای معذرت خواهی وتشکرکنند.پیرمردبامردم صحبت کرده بودوآنهاهم به اشتباه خودپی برده بودند.وهمه به درخت آرزوهای طلایی قول دادندکه ازآن به بعدبه همدیگر کمک کنندوانسانهای خوب ومهربانی باشندوهمه چیز یه خوبی وخوشی تمام شدودرخت آرزوهای طلایی خیلی خوشحال بود واز خوشحالی ریشه هایش بلند وبلندترشدوهمه جا پر از درخت های ارزوها شد.             

 

 



  • مزکر پلی استیشن
  • تنگ